![]() |
فازمتر |
![]() |
| مواظب باشید! خطر برق گرفتگی !؟! |
|
شوهر
|
|
حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي داد گفت : "- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!" مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت : " – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم." مامور CIA نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد." بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند: "- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش " مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت: " – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،" كارمند CIA پاسخ داد: "- نه! همسرت را بردار و به خانه برو." حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند: " – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش." او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت: "- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد |
|
2 نوشته شده در
شنبه دهم آذر 1386ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
86
|
|
حالیا معجزه ی باران را باور کن
وسخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
وبهاران را
باور کن
نوروز مبارک |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
زمستان 84 لب دریا - پلاژ حسینی - فوتبال ------ یادش بخیر
|
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
زیر ماسه ها - دهنو
|
هووووووم................اگه گفتید کیه ؟
|
|
2 نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
رسانه ! خبر....
|
می دونم که خیلی وقته که این وبلاگ update نشده راستش فرصتی دست نداداگر هم فرصت بود حال وحوصله ای نبود برای این کار . بگذریم ..... تا اینکه سایت بازتاب یه عکس رو از این وبلاگ برداشت و در یکی از خبرای خودش استفاده کرد ! برای دیدن خبر اینجا رو ببینید عکس سوم ! این عکسو من قبل گل استقلال به پرسپولیس ( پاس مجیدی و ضربه عنایتی) در ورزشگاه آزادی گرفتم اتفاقا لینک این عکس رو تو همین وبلاگ گذاشتم اینجا خود عکس هم درسایت freephotoserver آپلود شده یعنی نسخه اصلی عکس اندازه عکس ها مشخص کننده نسخه اصل و کپی میباشد!!!! قضاوت با شما !!! وباز هم بازتاب ! راستش ۱ هفته پیش یکی از دلاور مردای ارتش از برج آزادی میپره پایین به عنوان اولین نفر ( البته اولین نفری که با چتر میپره سایت بازتاب خبری از این سقوط آزاد میفرسته رو سایتش اینم لینکش سقوط آزاد از برج ميلاد در تهران من اولی باری که ای خبرو خوندم حس کرد یه جای کار میلنگه یه کم که توجه کردم دیدم این خبر به طور ناشیانه ای نوشته شده قضیه از این قراره که بازتاب نوشته اين پرش كه در نوع خود بينظير بود از ارتفاع ۲۸۰متر و در مدت ۵ ثانيه انجام شد. احتمالا شما فیزیک دوم دبیرستان یادتونه یه فرمول برای مسافت طی شده داشت x= 1/2 a t^2 البته بدون سرعت اولیه ! حالا سقوط این چتر باز رو مرور میکنیم فرض میکنیم در خلا بوده و g = 10 در مدت ۵ ثانیه این فرد در شرایط ایده آل تنها میتواند ۱۲۵ متر سقوط کند یعنی اینکه یه هیچ وجه امکان ندارد ۲۸۰ متر پایی بیاید . گفتم شاید چتر باز ۵ ثانیه سقوط آزاد کرده بعد چترش را باز کرده و خبر نگار اشتباه برداشت کرده است ولی وقتی در اخبار تلویزیون سقوط آزاد جناب سرهگ را تماشا کردم دیدم که کل پرش حول و حوش ۲۰ ثانیه طول کشیده در ضمن ایشان در کمتر از ۲ ثانیه بعد پرش چترشان را باز کردند! یادتونه آقای بوش احمدی نژاد و هوگو چاوز در سازمان ملل سخنرانی کردند؟ این بار بی بی سی و چند تایی از سایت های خبری از سخنرانی آقای هوگو چاوز مطالبی نقل کردند کجای تامل دارد !! بی بی سی مطلبی به لین مظمون از زبان هوگو چاوز نوشته بود : اینجا چند روز پیش کسی سخنرانی کرده که هنوز بوی گند می دهد . ولی من با گشتن سایتهای دیگر به نسخه اصلی سخنرانی دست پیدا کردم آقای چاوز گفته بود :اینجا چند روز پیش کسی سخنرانی کرده که هنوز بوی گند گوگرد می دهد . متوجه منظور آقای چاوزشدید؟ منظورش جنگ طلبی آقای بوش بوده ! به کی میشه اعتماد کرد ؟
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
نرم نرمک میرسد اینک بهار!!!
|
|
بوی باران بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سفید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوتر های مست نرم نرمک میرسد اینک بهار میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار ،،، خوش به حال چشمه ها ودشتها خوش به حال دانه ها وسبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ،،،،، ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گرنکوبی شیشهء غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ بوي باران محمدرضا شجريان آلبوم بوي باران
@T!K |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
دزد!!!
|
|
دزد! آی دزد ! بگیریدش! آخ!! سوختم ! اون ........ رو بگیرید! فرار کرد !!! رفت بگیرش! کجا ؟؟ آی!! زد تو چشمم اسپری داره ! اسپری میزنی؟؟؟ الان حالیت میکنم نزن جون مادرت نزن ! چیچی نزنم ! آب بیارید ! سوختم تو چشمم زده
تیکا صبح احتمال داشت ! امروز بدلیل هتک حرمت به حرم امام هادی دانشگاه از ۱۰ تا ۱تعطیل شده . من هم از این فرصت استفاده کرده دارم وبلاگ می نویسم امروز صبح ساعت۷:۴۵ دقیقه از خوابگاه راه افتاده بودم که دیدم تو کوچه پایین خوابگاه سرو صدا شده دیدم یکی تو چشم یکی از نگهبانها اسپری زده داره فرار میکنه بالاخره جلوی در خوابگاه مگیریمش وتا جا داشت زدیمش ! این تیکا هم که ول کن نبود ! اون دزد فلکزده هم یه پرس کتک حسابی هم از نگهبانها و بعدش از افسر نیروی انتظامی خورد برام خیلی جالب بود با اینکه کلی اسپری تو چشمش خالی کردیم باز عین خیالش نبود تیکا هم یه سری عکس تهیه کرده میخواد بده به روزنامه شریف این آقا دزده حرفه ای بوده از همه دانشگاهها کارت داشته٬ اسپری که به جای خود !! به کمرش یه جای کلت بسته بوده که احتمالا خود اسلحه رو انداخته تو باغ کنار خوابگاه! هنوز که پیدا نشده !!! امروز صبح یکی از بچه ها میبینه یکی اومده تو اتاقشون داره لپ تاپ هماتاقیشو برمیداره بلندمیشه میگه شما؟ میگه مگه اتاق سیدجواد نیستش؟ ببخشید اشتباه اومدم ! همون یارو میگه که دیدم زیر گرمکنش یه لپ تاپ دیگه هم هستش تا اومدم بگیرمش دیدم فرار کرده دنبالش کردم دیدم از نردهها پریده بیرون داره با نگهبان صحبت میکنه تادادزدم دزد بگیریدش تو صورت نگهبان اسپری زدو فرار کرد بقیه اش رو که خودتون بودید ... بعدش با نگهبان صحبت کردم نگهبان میگفت که یکی از همسایه ها به این دزده مشکوک شده بود گفت اهل این محل نیستش منم رفتم ازش پرسیدم اینجا چه کار میکنی گفت ورزش ! گفتم خونتون کجاست نگفت تا اینکه یکی گفت دزد !!! که یه دفعه پدر نامرد اسپری زد تو چشام خیلی میسوزه !! از قرار معلوم این بار اول آقا دزده نبوده تا حالا ۷ -۸ تا لپ تاپ دزدیده شده و کلی گوشی موبایل جالب این بود حتی به دزدی لپ تاپی که روی دوشش بود اقرار نمی کرد ! جاتون خالی امروز کلی فاز داد ! خوب زدیمش خدایا این تیکای ما رو به راه راست هدایت بفرما ! تیکا اومده میگه بریم ناهار٬ پس فعلا !
به چشماش توجه کنید ! ببینید اسپری چه کار کرده
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
بازگشتی دوباره !
|
|
- چرا وبلاگ up نمیشه؟ - وقت ندارم ! - چی چی وقت نداری من درس دارم تو که بیکاری! - بیکار؟ بیکار خودتی هر روز باید به دسته گلهایی که به آب دادی رسیدگی کنم ! - دسته گل؟ من دسته گل به آب میدم ؟ - نه من به آب میدم ! - وبلاگو up میکنی یا نه؟ - چیه هروقت کم میاری بحث وبلاگو وسط میکشی؟ هان؟ باشه وبلاگو up میکنم! ولی به یه شرط - چه شرطی؟ - اینکه خودتم کمکم کنی! مطالب منو سانسور نکنی و....
و اینچنین شد که دوباره آمدم ! البته تیکا قول داده ولی فکر نکنم به قولش عمل کنه من که چشمم آب نمیخوره!
کسی نمیدونه چه طور میشه فاصله خطها رو کم کرد؟
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
آن روز که بیست ساله شدم!
|
|
امــــــــــــــــــروز ۲۰ســالــه شدم
پنج شنببه ۳ بهمن ۱۹۸۶/۱/۲۳
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
قطار هفت و پنجاه و چهار دقیقه
|
|
ساعت هفت و پنجاه و چهاردقیقه ، ایستگاه مترو طرشت ، تهران
لحظه ای به ساعتم نگاه كردم در حال پایین رفتن از پله ها ی مترو بودم بدون ا ینكه دیرم باشد ، دیرم شده بود، هیچ اطلاعی ازحركت قطارها نداشتم ولی احساس می كردم كه قطار همین الان میرسد و می خواستم زودتر به راهرو اصلی برسم. ( فرار كنید جون خودتون رو نجات بدید اونا خیلی خطرناكند) اینها صداهایی بود كه من از پایین شنیدم . لحظه ای ایستادم و كمی ترسیدم ولی باز بدون اراده راه پله رابه طرف پایین ادامه دادم . هنوز به پله های آخر نرسیده بودم كه دربان را دیدم كه با رنگی پریده به من رسید و گفت : دیونه كجا میری ميخوای بمیری احمق برگرد وسریع ازكنار من رد شد و رفت بالا ؛ ومن مردد ایستادم ، لحظه ای دودل بودم ولی باز بدون اراده به طرف پایین راه افتادم و بدون اینكه بلیطی خریده باشم دستم را تو جیب بردم و بلیطی در آوردم وخودم آنرا پاره كردم و داخل سطل انداختم و باز به پایین رفتم دیگر صداها تمام شده بود و همه چیز ساكت و آرام بود . داخل راهرو اصلی كه شدم همه چیز بیش از حد عادی بود . چند نفرایستاده ومنتظر مترو بودند . واقعا عجیب بود چه چيز دربان را ترسانده بود؟ پيرمردی عصا به دوش روی يكی از صندلی های انتظار نشسته بود . نزدیكتر رفتم و از پیرمرد پرسیدم : ببخشید آقا اینجا اتفاقی افتاده ؟ پيرمردجواب داد: نه عزیزم مثل همیشه است اين قطارهیچ وقت دیرنكرده،می دونی پدرم كه سوار مترو شد 90 ساله بود و پدربزرگم 40 سال پیش سوار اين قطار شد وحالا من سوار این قطار می شوم . من دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و زدم زیر خنده و با خنده از پیرمرد خداحافظی كردم خنده ول كن ما نبود طوری كه موضوع را فراموش كردم و همین طور می خندیدم كه مترو وارد ایستگاه شد و ایستاد . جمعا چهار نفر تو ایستگاه بودند همه سوار شدند ولی كسی پیاده نشد . داخل مترو نيز مثل روزهای دیگه بود چیز مشكوكی نمی دیدم . دو نفر با همدیگر حرف می زدند یكی از آنها انگشت اشاره خود را نشان می داد و می گفت : می بینی 10 سال پیش وقتی اشتباهی می خواستم پیاده شم انگشتم لای در گیر كرد و شكست از اون موقع همین طوره اون یكی هم باكمال شرمندگی دست خود را از جیبش بیرون كشید و انگشتش را نشان داد وگفت :مال من هم همین طوره! و من باز زدم زیر خنده وقاه قاه خندیدم با اینكه خیلی بلند می خندیدم كسی حتی یک نیم نگاه هم نكرد و نگفت كه چرا می خندم حتی آن دو نفر ! یک چیز برایم عجیب بود وآن تاریخهای مضحكی بود كه آن روز داخل مترو می شنيدم ، در ضمن یادم می آمد كه قبلا اسم ایستگاهها را روی در زده بودند ولی امروز از آنها خبری نبود . همین طوركه داشتم به در و ديوارهاي مترو نگاه مي كردم و دنبال اسم و آدرس بودم مترو وارد ايستگاه ديگري شد . بيست سی نفر ديگر سوار شدند ولی كسی پیاده نشد . راستي از اون خانمی كه اسم ایستگاهها را اعلام میكرد هیچ خبری نبود تنها در بعضی از ایستگاهها كه مسافرین زیادی بودند مردی می گفت:( به قطار خود خوش آمديد ) فقط همین . آدمها خیلی معمولی بودند و همه ی آنها تاریخهای عجیبی به زبان می آوردند واقعا گیج شده بودم . یک چیز دیگر برایم عجیب بود و آن اینكه خانومها بدون حجاب بودند وكسی به آنها چيزی نمی گفت یعنی اصلاكسی به آنها توجه نمی كرد . در حال وارندازی آدمها بودم كه در وا شد و نگهبان مترو داخل شد و گفت: خانومها و آقایون بلیط لطفا ! و بر گشت با تاكید به من گفت : بلیط آقا !من با كمال تعجب گفتم:بلیط را داخل ايستگاه پاره كردم ودر سطل انداختم . وقتي بقیه را دیدم كه دستشان بلیط آبی رنگ است با تعجب به مردی كه كنارم نشسته بود گفتم: اینها بلیتهای جدید این ماهه؟ ومرد گفت : ( نه فدات شم اینها سالهاست كه همین طوره! نگهبان به آرامی به پشتم زد و گفت : پسر جان تو اشتباه سوار شدی ، این مترو به آنجا می رود ! و من انگار كه نشنیدم پرسیدم : قربان به كجا می رود ؟ ناگهان همه ساكت شدند و نگاهها به من و نگهبان خیره شد و بعد از كمی همه سرشان را به پایین انداختند.نگهبان گفت : پس تو همین ايستگاه پیاده شو، و من باز از نگهبان پرسیدم : این فقط یک خط مترو ویک قطار مشخصه یعنی چی كه من اشتباه سوارشدم؟ نگهبان با لبخندملیحی گفت:خوشا به سعادتت جوون ! و قطار ایستاد و نگهبان به من گفت : پياده شو تو اولین مسافر این قطاری كه پیاده مي شی .در آن لحظات نمی توانستم كه چيزی بگویم و با دهان باز پیاده شدم . درحال پیاده شدن به مسافرین نگاه می كردم همه در حال سوار شدن بودند حتی یک نفر هم پیاده نشد البته بجز من ، و مسافرين مرا با لبخند بدرقه می كردند ودست تكان می دادند، همه چیز بر عكس بودمن بایداز آنها خداحافظی می كردم،نمی دانم چرا همه می خواستند كه جای من باشند ، و من از ایستگاه خارج شدم وپله ها را به سمت بالا ادامه دادم كم كم صداهایی شنیدم : فرار كنید جون خودتون رو نجات بدید این خیلی عجیبه .اين ها را نگهبان می گفت وقتی كه مرا دید مات و مبهوت به من نگاه كرد و گفت: تو زنده ای؟من گفتم كه یعنی چی؟ البته كه زنده ام و وارد محوطه بزرگ ایستگاه شدم . بله الان می شناختم ایستگاه توپخانه بود و پله ها را باز به سمت در خروجی پیش گرفتم . در حال بالا رفتن از پله ها بودم كه به ساعتم نگاه كردم. ساعت هفت و پنجاه و چهار دقيقه بود . داخل خیابان اصلی توپخانه شدم. همه چیز مثل روزهای قبل بود. شلوغ و پر سرو صدا و هركس دنبال كار خود و من فقط یک چیز را فهمیدم كه این قطار سالها پیش از اینكه مترویی باشد هر روز راس ساعت هفت و پنجاه و چهار دقيقه از زیر پاهای من و شما می گذرد. |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط یک فازمتر کوچک |
|
|
صفحه نخست (email)پریز برق خازن |
|
|
من یه فاز متر کوچیکم متعلق به یک دانشجوی برقی به نام تیکا ! (رفیقاش تیکا صداش می کنند!)
می خوام تو اینجا از خاطراتم بگم, از اتفاق هایی که برای من و صاحبم می افته . مواظب باشید ! برق نگیردتون D: |
|
|
|
حکم دنیای من وب نوشت چند یادداشت كوير تنهايي من بچه اسکیزوفرنی تیمارستان مرکزی لينكدوني بي همتا ترفند های کامپیوتر عکسهای دیجیتالی من إلفها دیوونه |
| لینکها |
|
Sharemation تور مجازی در شریف عکس قدیمی از چالوس1 عکس قدیمی از چالوس2 عکس قدیمی از چالوس5/2 |
|
RSS
|
ساعت
|
|